لوپوس
پشت نادانی اردو زده/ پی جوی فریبی برای گریز از خود:/ ناکامی.../ دروغ شاید/ تظاهر/ و یا ضییع خود ..../ آنگاه/ گام ها به پس/ فرسنگ ها دوررفتن/ تردید/ گمان/ دودلی/احساس گناه/ در خلوتگاه پرسش از خود/ایستادن،ماندن یا رفتن؟!/ماندن،نشستن یا برخاستن!!/ خواستن،برخاستن،بازجستن/ به دنبال خود به عمد گم کرده/ روان/ اما سرگردان/ سرگشته..../ اندکی با انصاف تر/سرشکسته....
****
من وما/ در تک وپوی پیوستن به سرزمین آزادگان/صاحبان سرزمین و آزادی/ زبان و سرود/ قانون و پرچم/ حاکم بر حق سرنوشت خویشتن/بی منتهایی تصویر لذت/من و ما نیز/ به پیروی ازسرشت تکاپو/ همواره در جدال و گریز/ گریز و گزیر/ بس گاهی هم دریوزگی رسمی به نام رسم سیاست!!!/ معناوجود و بودحاصل خود را در هویت جسته ایم اما/ نیافته حتی اثری/ قافیه باخته ایم/ من وما همیشه/ تا جایی که به یاد می آورم و/ به خاطر می آوریم/ همیشه بی معنایی و نابودحاصلی را/ در پشت نادانی سیاه/ پنهان شدن نه در خود/در آن "دیگری" اکنون دیگر مرده/با تصویری به زردی مرگ/ بر دیوار سیاه تاریخ/ خودفریبی یافته ایم و میب ایم مبادا/ لوح بلورین "بزرگترین ملت بی دولت همه ی تاریخ" را / وا نهیم/ زهی خون بر دیده تراویده/ زین خودفریبی درون ساخته/ این به بردگی مزمن تن در داده/ این به بردگی مزمن تن در داده....
****
درد من و ما بی درمان نمی نمودشاید...../...../اگرچه در عین ساده گی ،سخت/ در عین امکان، ممتنع/ به دیده دیدنی و در چشم انداز، دور...../....../ درد ما دیگرآن میکروب های حرفه ای/ عقرب نشان ها و شیر سمبل ها و قمر نمادها/ ستاره نماها و خورشید فشان ها و هلال نمادگان نبود/ آنها از همان ابتدا هم مرده به دنیا آمده بودند..../ ما خود نشان سفید و عرق سرد و ترس بی رگ را برگریدیم/ ما خود غل و زنجیر ایشان/ از روی اراده به گردن نهادیم/آری آری! درد ما/درد من و جمع بسته من ها/بیهوده گریختن از خود/فرافکندن به دیگری مردار/ همان شیرهای علم/ با حمله های از باد دم به دم/ برافراشتیم بیرق....باش و سلامت!!!/ اندک اندک ابتلا به تب سرخورده گی ها/ پس آنگاه لرز از مرگ ترسیدن ها/ آنگاه تر پس زدن همه ی پیوندها/ و سرانجام تولید انبوه "من"، دسته جمعی ها/ مونتاژ "ما" از "دیگری" با برچسب خودی ها...../چقدر هم با خشنودی و رضا....
****
اینک این طرفه محصول؟/ "لوپوس"!!!/همان بیماری مهلک اردو زدن پشت نادانی ها/اردو زدن پشت نادانی هاست/ اینک این طرفه محصول؟/مبتلا به "لوپوس"!!!/ من و ما را درد نادانی و تجاهل/ راه بر وجود معنایی و بودحاصلی/آموخته گی آنگه آزاده گی/ فعلا بسته/ تا اطلاع ثانوی/ شاید هم تا ابد بسته است/ شاید هم تا ابد بسته است....
1."لوپوس" بیماری نقص دستگاه ایمنی بوده و منجر به ایجاد یک وضعیت خودسرکوبگری می شود که در نهایت به مرگ بیمار خواهد انجامید
2.سراینده ی بیت مرحوم جلال آل احمد و اصل بیت به این صورت است:
جمله گی شیران ولی شیر علم/حمله شان از باد باشد دم به دم
به اسیری گمان می بری و/ می زنی/ بهر رهایی به هر دری/
نمی دانی و می دانی/ با هر به در زدنی/ اسارتم را ترین، افزودنی/ اسارتم را ترین، افزودنی...
واقعیت را می توان فریب داد یا دور زد اما حقیقت را هرگز!
Reality can be deceived, but the truth never
جابجايي هاي متوالي/ در بازي گفتماني/ هدف/ غلبه بر تفاوت گذاري/ در كالبد اجتماعي/ گوشه نگاهي هم به خاص بودگي/ شايد هم فراتر/ ويژه شدگي.../ سرانجام/ تحليل بازي و/ نتيجه گيري از قانون چرخ دنده اي سلطه جويي/ هدف/ مشروعيت بخشي به قدرت گسترش يابنده ي سلطه گري/ مشروعيت بخشي به قدرت گسترش يابنده ي سلطه گري....
****
در پي توالي هاي تفسير/ تاويل/ و جمع بندي/ از آن هدف/ غلبه بر تفاوت گذاري/ تا اين يكي/ مشروعيت بخشي به سلطه گري/ دريافتن/ رازي هراس انگيز!!!/ نظام قانون، تابع قدرت/ بي وقفه در حال صورت بندي هاي نوين/ از هدايت گران بي وجدان/ به وجدان گرايان بي اخلاق/ از حقيقت گذاران تفاوت/ به تفاوت گذاران حقيقت ها/ از ممنوعيت اعمال/ به اعمال ممنوعيات/ از سخت گيري تحميل/ به تحميل سخت گيري ها/ از نظريه ي سركوب/ به سركوب نظريات و/ از حركت به اجبار/ تا اجبار به حركات..../ سرانجام/ تن دادن به گردونه ي بي انجام.../ از دو هدف تا دو انجام/ سر سپردن يا سر سپاردن/ تن دادن به دَوَران سرسام حركت/ در مارپيچ دايمي قدرت/ در مارپيچ دايمي قدرت....
به كمر/ در آغوش، تنگاتنگ/ در مستانه ي رنگ رنگ.../.../ از بيخ و بن/ تا خوشه ي به صعود شدن/ افراشته و/ وجود به انارين ميوه ي آتشين عشق و دلبري/ بارداده....
****
اينك در آغوش و هم آغوشي/ طنازي و هويدايي/ اندرون از هم بوده گي/ شيدايي/ لبريز شهد فراگير وجود/ افراشته گي/ از درياي والا گهر/ گهر والايي/ گرچه جهان/ ناگفته آگاه به اين هم آوايي/ ناگفته آگاه به اين هم آوايي...
****
كمر در آغوش تنگ.../.../و جهان در زمان و مكان/ اسير اين هم آغوشي/ غرقه در بارش لولويي و مرجاني/ هستي را عالم آراي جهاني/ به فروغي و فروزاني/ عشق و سرگشته گي را/ هويدا به روشني/ به روشنايي/ عشق و سرگشته گي را/ هويدا به روشني/ به روشنايي...
****
در اين چون و چند/ كاش معشوق را/ از پرده ي عقل/ به سراپرده ي عشق/ اين برافراشته بالا تا ابديت/ ديده ي دل را به گشايش/ هويدايي/ بود كه اين شاسته گزيني كاينات را من و او/ قدرداني/ من و او قدرداني....
****
اكنون/ اين فراگير وجود دلبري و كاميابي را/ به نماي پيوسته گي/ برگرفته از جان بين جام/ به بلنداي ابديت/ روشنايي/ به بلنداي ابديت/ روشنايي...
****
به كمر/ در آغوش، تنگ/ نبشته ستون دل آويز جان/ از ريشه تا افراشته/ به اميد شهد مقصود/ لقايي/ بلكه سرانجام/انارين ميوه هاي آتشين/ از كالبد اين حوري وش/ مرا كام/ روايي/ مرا كام/ روايي...
تشخيص مراتب عشق و تاثير آن، رمزينه ي فهم پذيري انسان است.مراحل عشق ورزي از "عينيت"(Objectivity) تا "عشقيت"(loveility) - رفتار تا پندار- به اين اشكال نمود پيدا مي كنند:
۱.محتاطانه ۲.مكارانه ۳.پيوست۴ .جا دهي(به صورت توده وار) ۵.تثبيت دايمي قالب(قالب دايره اي، مرحله ي غايي اين نمود و نشانه ي كمال عشق است)
فكر خودكشي، بخشي از يك فرايند بسيار پيچيده و كهن،براي سركوب "خود"(Self) پس از ناكامي در كنترل "خود"(Ego) است
همه يا هيچ؟/ قانون ممنوعيت/ تصفيه ي درون/ سركوب منظرهاي چند سو نگر/ ديدگاه سلب اعتبار از قالب ها / گذار از نگره هاي چند ريختي/ نه گفتن به اراده ي تكنيك هاي چند قدرتي و/ پي ريزي سازوكار عظيم توليد يگانه نهاد قدرت/ فروكاستن و حذف عناصر نامطلوب/ صورت بندي حقيقت به سوي يك انتخاب سختگيرانه/ انسداد توزيع و/ انباشت "يك" در قدرت و اراده/ انباشت "يك" در قدرت و اراده...
پرسیدی:/ تو سیب سرخ کدامین بهشت گمشده ای/ که باز با تو می شکند توبه ی آدم...؟/ نمی دانم/ جدی،شوخی کردی یا نه؟/ یا در جواب: در دنیا دو نفر باش/ یکی برای خودت یکی برای دیگری/ برای خودت زندگی کن و/ برای دیگران زندگی باش.../؟؟؟/ بازهم نمی دانم اما/ اکنون پاسخ دیگری دارم:/ پرسیدی: کدامین بهشت؟.../ خوب گوش کن!/ بهشتی که تو از من آفریدی و/ فرشته ای به نام خودت/ تنها برای عشق بازی دو نفر/ دو دلدار/ در قلبش منزل دادی/.../ آری آری/ همان معبد افسونگر را می گویم/.../ اینک آن دیگری هم تو هستی/ آن زندگی هم تو.../ دیگر نه دو نفر/ که یک تن و/ آن یک هم تنها تو/ تنها/ تو...
با تمنای لبریز از عشق/ قلبت را به ضیافت دلداریمان/ طلب حضور می کنم و/ به دیده ی منت/با مستانه گی سرگشته گی هایمان/ به انتظار شبانگاهان/ در بی نهایت عشق/ به بالین هم غزل شدن/ میهمان شکرین میزبانیت می کنم/ تا ظلمت تاریکی ها را/ به خورشید شب افروز زندگی ام/ با سجده بر کعبه ی معشوق/ به پیشگاه حضرتش/ نورباران/ نورباران کنم....
حتی لحظه ای که در آغوشش آرمیده ام/ فکر ساعتی بعد، جدا شدنش/ خط باریکی از لذت تا درد است.../ تصور اینکه ارتعاش های اکنون/ اندکی بعد/ در افسوس تنهایی/ زایمان دردناک رعشه است/ اندیشناک/ بر اندیشه ام سایه می افکند...
****
نمی دانم تا چه هنگام می توانم در این هیچ فاصله ی ارتعاش و رعشه/ لذت و درد/ مقاومت کنم؟/ اما هربار/ به امید تکراری دیگر/ آن را نیرومندتر/ در آرزوی کشف ناشناخته ای دیگر/ می پذیرم..../ اکنون دیگر/ کاملا دریافته ام که این درهم پیچیدن های ژرف/ تلاشی تکرار شونده/ برای کشف زاویه های دو روح سرگردان/ در هر بار یکی شدن است...
****
اگرچه تقریبا همیشه انکار می کنی/ اما گویی تو نیز/ چون من دریافته ای که/ گام های ما به سوی یکدیگر/ خواسته ای توفنده/ به قول خودت کششی خواستنی/ از جنس یک مسوولیت اجباری/ برای پیوستگی به تصویر سرایی است که/ واحد باورداشت آن/ نه از جنس عقل/ نه احساس و/ نه حتی آن چیزی است که گاهی از فرط ناتوانی از تاویل/ عشقش می نامیم.../ انگار هر دو پذیرفته ایم که این درهم آمیخته گی/ اکنون حتی دیگر/ به من و تو نیز تعلق ندارد و/ برای دریافت حقیقت نهفته در آن/ باید هر فاصله ای را/ به یگانه پیوندی از جنس شناخت نهان/ بازپیوست....
****
هر بار/ در روز و شب ها ی یکی شدن/ لحظاتی پس از احساس نا آسوده گی متقابل/ کنش احساسات/ در انتظار غروب/ زمان را به گفت و گویی از جنس همه و هیچ/ پشت سر می گذاریم و/ با نخستین اشعه ی تاریکی/ در یک شب آینه ای/ انارین بوس و کنارها را/ در کهکشان روح و تن / بازمی تابانیم....
****
دیگر خود را نمی بینم/ خود را پیشکش پروردگارم کرده ام/ اکنون تنها چیزی که دارم/ ظهور جاودانه ی تو در من است/ تازه پس از سی و هفت سال سر بر زمین سجده کوفتن/ دریافته ام که پرستش چیست...
****
قلبم در حال منفجر شدن است/ شاید تاکنون شهامت احساس کردنت را در خود نداشتم/ به گمانم/ معجزه ی تو/ معجزه ای به نام تو/ واپسین گام من به سوی جاودانه گی است....
****
اینک دیگر/ باید پذیرفته باشی که/ هر انسانی می تواند بدون بزرگ بودن آزاد باشد اما/ هیچ انسانی بدون عاشق بودن/ بزرگ نیست/ راستی! از شرف هم گفتی؟/ آری/ به باور من/ آنچه در وجود تو موج می زند/ چیزی بالاتر از شرف/ نوین واژه ای از جنس مفهوم و محتوا/ تعریفی دیگر را باید و اشارتی دگر را...شاید
****
اجازه بده چیزی بگویم.../ در تنهایی رویاهای خود/ باغی با حصارهای بلند/ از گوشت و پوست خود/ با سیمینه کالبد تو ساخته ام / نمی دانی!/ لذیذترین میوه ها را از درختانش می توان چید/ اما دو اناری که از گوشه ی چپ و راست باغ وجودت/ به یادگار چیده ام/ یکی از جنس حقیقت و/ آن یک/ از جنس نور / با سرشتی از آتش/ که هر دروغی را خاکستر می کنند...
****
سرانجام خود را به صلیب عشقت خواهم کشید/ در "جلجتای" "آبیدر" نام شهر آرزوها/ باشد که تو نیز/ با دیدن این کالبد آویخته بر فراز ژوانگه عشق و آزادی/ اندکی از بار سنگین این ذره ذره شدن را/ به دوش بکشی.../ شاید این گونه بتوان همراه یکدیگر/ جهان واقعی را پشت سر گذارد و/ به جهان حقیقی پای نهاد...
****
به گمانم/ دیوانه گیم/ از این جهت باید باشد که خود نیز/ چون تو/ هرگز حقیقت را قربانی واقعیت نکرده ام/ تفاوت ما با دیگران/ شاید همین باشد/ از این رو همیشه/ سوگند یاد کردنت به شرف را/ کوتاهی کردن در حق آن صفتی می دانم که/ فراتر از شرف/ بسیار بالاتر از آن چیزی است که/ ما شرف می نامیم/ اگرچه هنوز توانی در خود/ برای نام گذاردن بر آن نمی یابم/ یا گنجینه ی واژه گان را بی فقیر تر از آن که توانی برای تعریف؟؟؟
****
یا باد آن روزگاران/ که غرق در تو/ گناه آلود/ رازورانه به چشمانت می نگریستم و/ ساعتی بعد/ پس از وداع های شبانه/ به میهمانی روح تشنه ام می خواندم/ بلکه در روحم پدیدار شوی و/ اندیشه ام را با وجود رنگینه های سرشار از عشق/ به آتش بی اعتنایی های منطق و دل /.../ اما چشمان لبریز از شهوت/ به تمنای شکستن بت های سنگی و/ مرزهای محدود کننده/ بسوزانی؟!...
****
اینک پس از آن سال های آزمون و/ خوشبختانه خطا!/ دو تنها/ رها از بت ها/ آن دام های اسارت بخش منطق و عقل و حیا/ همه را به حاشیه خواهم راند/ تمام حلقه های عشق را/ به پیروی از هفتم سیاره ی منظومه/ زحل وار/ به دورت خواهم چرخید و/ سینه ام را/ به تلافی منطق سنجی و خرد ورزی آن سال های بی خبری/ خواهم شکافت/ تا با سپاردن قلبم به تو/ اندکی از آب رفته را/ به سرچشمه ی امید بازگردانم..../ یقین دارم می توانم/ با شیوه ای جدید از دوست داشتن/ همان که ناتوان از تاویل آن/ عشقش می نامیم/ به وجود نازنینت/ چیزی از آن جنس پیشکش کنم...
****
این جمله را بس بسیاران شنیده ام که:/ زندگی/ همواره بیش از آنی به ما می بخشد/ که خود را سزاوار آن می دانیم/ شاید من و تو هم/ همان "ما" یی باشیم که/ زندگی بیش از آن به ما خواهد بخشید...
****
با تو بودن هربار/ تجربه ای تازه از ما بودن/ برایم می آفریند/ ..../ هر بار/ هنگامی که در آن تطابق ژرف/ در کنار هم/ به ژرفنای وجود یکدیگر/ راه می پوییم/ همان را فراترین می نامم اما انگار/ تو/ شیرین ترین/ نشانی از پایان حلاوت نداری و/ هر بار شیرین تر/ غایت هم آغوشی پیشین را/ در افسون آتشکده ی جاودان افروز امروز/ به دفتر خاطرات دیروزه روزم می سپاری....
****
دیشب/ پس از آن زخم زبان زدن ها/ فرود آوردن آنها بر وجودم و/ ادامه دادن به نمک پاشی ها بر این زخم/ تقریبا مرا ویران کردی.../ واقعا نمی دانم/ چرا خود را به خیال حقیقت مطلق من/ آن ادراک دوست داشتنی از بازی اعجاب آور رنگ ها/ بنفش و نارنجی و.../ از جنس یک انسان کامل و/ شور شگفت انگیز واژه های ناز و نیاز و/ آن بستر بهشت آسای درهم تنیدن/ آتش احساس در وجود هم ریختن و/ روح در جسم و جسم در روح یکدیگر به ودیعت گذاردن/ نمی سپاری....؟/ به راستی!/ آیا معجزه ای شگفت تر و/ تابلویی زیباتر از این گام گذاردن در وادی تا بی نهایت یکی شدن/ می شناسی؟/... تو.../ اکنون/ چنان در وجود من جاری شده ای/ که تنها با آتش ناب تو/ تنهایی هایم را می خورم و/ به خاکستر می نشانم....
****
آرزوی من اکنون تنها/ دگرباره دیدن آن تندیس زیبایی/ در نور کم سوی معبد افسونگر/ پهلو به پهلوی هم/ پس از ساعت ها، ژرف لذت بردن و/ دود آرام بخش آن ته سیگار آغشته به .../ در کنار آن نگاه های عاشقانه/ تا واپسین لحظه های زندگی/ برای هر شبانه روز کشف دیگری از تازه ها/ کشف دیگری از تازه هاست...
از شب مستی تا خمار بامدادان/ از شهاب ریزان نیمه شبان تا صبحدم، قدم زنان/ اندیشیدن و دم نزدن/ بر قلم تب کرده نهیب زدن و/ بر لوح ملتهب، خط کشیدن/ بلکه تو را از دل به لوح، رقم زدن..../ سرانجام/ همان داستان آتش و نیستان شدن/ اندیشه و لوح و قلم به آتش دل سوختن/ اندیشه و لوح و قلم/ به آتش دل سوختن
قلب تب دارم/ در بستر بیماری می سوزد..../ اگرچه زبان من منکر این درد تب دار است اما/ نگاهم لبریز از عشق جانسوز/ دل گفته هایم را/ بر امواج فضا/ در آسمان می پراکند
****
بیش از این نمی گویم/ قلب تب دارم/ بوی آسمان می دهد..../ زندگی ام را برمی دارم و/ در پی انتهای شب/ در لایتناهی عشق/ سپیده ی عافیت را/ در کوتاه لحظه های ماندن/ به جستجو پویه می کنم/ گرچه می دانم/ مقصد این دل تب دار بدون تو/ آرامگهی جز هیچ کجا و هرگز/ نیستستانی جز هیچ کجا و هرگز نیست....
انگار از همیشه تنها ترم/ گاهی حتی می ترسم/ هراس از روزهایی که این "من" به روزمره گی چسپیده/ حتی توان کنار گذاردن ترس ها و لذت ها را هم از دست داده بودم...
****
آری!/ طوری به زندگی عادت کرده بودم که از دردسر می هراسیدم/ گویی هیچ تشویق/ دلگرمی/ انگیزه/ سخنان/ کلمات و/ واژه گان/ توان کنار گذاشتن "من"/ این "من" هراسان از دلهره و اضطراب/ عادت کرده به روزمره گی/ روزمره شدن را/ از دست داده بودند/.../ من/ توان خود را برای گام برداشتن/ کنار گذاردن ترس ها و/ لذت هایی که سزاوارش هستم را از دست داده بودم..../ "من" انگار/ "دیگری" شده بودم/ همان که عمری را/ برای از دست ندادن هویت از کف ربوده ام/ جان بر کف نهاده بودم....
****
ناگاه آن نشانه سر رسید/ آن هم از زبان دشمن!!!/ چه طنزی است این بازی روزگار؟!/ گویی از پس هزاران سال تاریخ سر به مهر/ نشانه ای از زبان آن "دیگری ناخود"/ برای به انقیاد کشاندن "من" برخاسته بود:/ ای "من" به لذت چسپیده/ به ترس و اضطراب و سکوت و دم نزدن گراییده/ برخیز/ کشتی وجودت لنگر_ماند ساحل نیست/ طوفان می طلبد/ برخیز/ آن دخترک هفت ساله/ هدف آفرینش/ ستاره ی آرزو و/ کتیبه ی جاودانگی تو نیست/ برخیز/ او پژواک "خود" دیروز تو/ در کمین آن"من" ناخلف آشیان کرده در تو/ برای بازخوانی داستان سالیان دور است...
****
...و من ناگاه/ برقی از وجودم می جهد/انگار راست می گوید/ درمی یابم که دخترکم/ شاهدخت سرزمین ابدیت من نیست/ اگرچه شاه پری روح سرگشته ی من است/ می فهمم که او فصل آخر کتاب من نیست/ اگرچه برای من، آخرین فصل جاودانگی است/ او برای من/ تنها زیستنی برای بازجستن "خود" است و/ شاید نقش آفرینی پنهان برای ممکن نمودن همه ی رویاهای ناممکن/ اما از...
****
اکنون در این سیاهی چسپناک شب/ دگرباره "خودم" شده ام/ دگرباره به حقیقت خویش بازگشته ام و/ جوهر تغییر را با آن حس دیرپای شگفت انگیز دریافته ام/ من اکنون مالک نیروی خود شده ام/ نه نه/ گستراننده ی نیروی خود شده ام/ ترس دلهره آور/ روزمره گی/ پناه یافتن از خطرها/ بی دردی و/ تمنای تسکین را/ در نبردگاه زندگی/ به خاک سپرده ام/ اکنون دیگر خوب می دانم صبر من/ از جنس ملاحظه کاری نیست/ قلب من دیگر در پی بی دردی/ به دنبال پناهگاه یا هم آغوشی آن لذت های بی لذت نیست/ "من"؟/ "من" اکنون "خود" شده دیگر/ بر قله ی شجاعت/ به طلب فراچنگ آوردن آزادی باز آمده است/ اگرچه بی پناه....
****
در این میان/ کودک من/ زاده ی نسل اسارت/ رهاتر از باد اما/ در هر لحظه ی نگاهش/ دست هایم را تکیه گاه خود می خواهد و/ شاید نمی داند با وجود "من" دگر باره "خود" شده/ اینک شاید خطر ماندن در غنچه/ بسی فراتر از شکفتن شده است...
****
ترس در من/ هر آن حقیرتر و حقیرتر می شود/حالا هم نمی دانم/ چرا همیشه این دخترک کوچک را/ که از روز نخست تولد/ با رنج جدایی مادر و هراس مرگ مادر بزرگ بیمار و از همیشه دیر آمدن بابایی/ به دنیا آمد و بالنده شد و/ شکوه استوار زندگی را با وحشت این آخرین جدایی/ به تصویر درد، آلود/ در "من" روزمره گی و ترس و التهاب و اضطراب/ نذر فرشته ی آزادی نکرده بودم؟/ انکار وجود؟/ ضعف؟/ احساس پیوند ناگسستنی به او؟/ وابستگی به پاره ی تنم؟/ ترجیح او به راه دشوار آزادی؟/ یا آن سیمای فرشته سان و / اندام کبوتر آسایش؟/ و آنگاه از دست رفتن جسارت برای فرستادن به قربانگه آزادی/ به پیشگاه الهه ی رهایی/ همانکه هزاره ها پیش/ مردمان آزاد اندیش/ هرساله زیباترین های شان را به رسم قدردانی/ از دره ی "هونم" به نزد او می فرستادند/../ آری!/ این چنین او را از ادراک "خود" دور نگاه داشته و/ به آن "من" بی بته سپرده بودم...
****
اکنون سپیده دمان سر رسیده است و/ با زنده شدن روشنایی/ درمی یابم که تاریکی شب نیز/ با آن تاریکی عمیق ترین نقطه ی ذهنم/ که روشنایی "ژوان" هفت ساله را/ هفتاد سال در آن به بند کشیده بودم/ شرمسار/ از میان رفته است...
****
در این رویارویی بی هراس اکنون/ ژوان را هم به الهه ی آزادی پیشکش می کنم/ تا شاهدخت سرزمین ابدیت/ شهسوار بر باد سوار/ "من" دیروز"م را به "خود" امروزم بازبنمایاند و/ الهه ی آزادی اگر به طلبش آمد/ جهان را از وجود نازکش سفیدپوش کند/ آنگاه من/ سبز/ بر اولین پله/ دگرباره پای خواهم گذارد و/ به جستجوی خورشید/ رقص بر بام جهان را/ سرخ، بر جایگاه رمزآلود و مقدس "ژوانگه" / به جای میعادگه عشق/ به کام الهه ی سیری ناپذیر آزادی خواهم ریخت/ بودکه از وصلت ژوان و آزادی/ سرنوشت را به سرچشمه ی حقیقت/ به آتشین اشعه های خورشید/ به فروزان شعله های آتش/ گرهی از خاک تا افلاک/ به آن منبع نیروبخش اما سخت گیر/ پیوندی از جنس آزادی و حقیقت/ حقیقت و ژوان/ ژوان و آزادی/ در تاروپودی به نام سرزمینم/ تا ابد جاودانه/ تا ابد جاودانه بیافرینم
3/6/88 _ سه روز پس از تهدید دخترم ژوان به مرگ از سوی....
گویی از پی انتظاری دور/ فرصتی فراچنگ آورده/ که مرا به خودم بازبنمایاند/ چونان خورشیدی که پس از هفته ها انتظار/ با پراکنده شدن ابرها/ اشعه ی بلند خود را بر من می تابد/ تا از سایه روشن های بعضا به تاریکی گراییده/ به روشنی تمام بیاراید/.../ نرم اما سخت و مصمم/ تاروپودها را/ یکی از پی دیگری به هم می بافد/ تا مرا به خود پیوند زند/.../ تند و تند/ در من ریشه می کند/ جوانه می زند/ شکوفه می دهد و/ به بار می نشاند/ تا همبوده گی من را به خود/ به حقیقت/ بازبنمایاند/ در گستره ی عظیم من/ تنها به یک قاعده می اندیشد و آن/ گستردن در من/ بزرگ شدن در من و/ لانه گزینی در اندرون من است/.../ تکاپوی او/ آشفتگی اش/ شجاعت و جسارتش و/ اندکی واقع بین تر، آرمان غاییش/ خویشتن را در من دیدن و/ من را در خود یافتن است/ اینگونه به بازجستن من می آید و/.../ به درون من انتشار می یابد تا بیرون از خود/ از هیچ بزاید و/ در اندرون من/ بازتابنده ی همه چیز شود/ در درون من حرکت می کند تا به مدد نیروی خویشتن/ دریابمش / بلکه آن حس دیرپای شگفت انگیز را در برگیرم/.../نمی دانم/ شاید می گوید:/ چون با تو خواهم بود/ هیچ چیز تو را فرو نخواهد گرفت/ شکست ناپذیر در حضور سرنوشت/ به پیش/ همیشه به سوی راه/ با تمام توان/ به سوی شور بی انتهای زندگی/ برای چنگ زدن بر ستاره های دست نایافتنی/ که اکنون/ آنچنان هم دست نایافتنی نمی نمایند/.../ همت گمار/ بکوش/ بگو/ باز بگو/ انجام بده و رفتار کن.../ این گونه خط پیوند من به خود/ پیوند خود به من/ از ریشه تا آسمان/ بر فراسوهای خط افق/ ابتدا یکی/ سپس هزاران/ گره تیره گی ها را به سوی روشنی می گشاید/ به سوی شکوه استوار جاودانه گی/ شکوه جاودانه ی استواری/ تا سرانجام/ از"شاید گویی"های گمان انگیز/ به "ندا سردادنی" باورمند/ نوا- فریادی سردهد:/ اگر تو نباشی، من هم نیستم/ مایی هم نخواهد بود/ زیرا پیوند تو و من/تو و ما/ من و ما/ ریشه هایی جوانه زده، به بار نشسته از تو است/ که من و تو و ما را به آسمان ها پیوند می زند و/ همین.../ "بودن" هایمان را لبریز از امکان/ "شدن" هایمان را انباشته از معنا و/ "فرگشت" مان را لبریز از آینده گی/ به پهنه ی درون/ گستره ی کیهان و/پهنای گیتی/ به پهنای درون و کیهان و گیتی/ می پیوندد.....
گویی از پی انتظاری دور/ فرصتی فراچنگ آورده/ که مرا به خودم بازبنمایاند/ چونان خورشیدی که پس از هفته ها انتظار/ با پراکنده شدن ابرها/ اشعه ی بلند خود را بر من می تابد/ تا از سایه روشن های بعضا به تاریکی گراییده/ به روشنی تمام بیاراید/.../ نرم اما سخت و مصمم/ تاروپودها را/ یکی از پی دیگری به هم می بافد/ تا مرا به خود پیوند زند/.../ تند و تند/ در من ریشه می کند/ جوانه می زند/ شکوفه می دهد و/ به بار می نشاند/ تا همبوده گی من را به خود/ به حقیقت/ بازبنمایاند/ در گستره ی عظیم من/ تنها به یک قاعده می اندیشد و آن/ گستردن در من/ بزرگ شدن در من و/ لانه گزینی در اندرون من است/.../ تکاپوی او/ آشفتگی اش/ شجاعت و جسارتش و/ اندکی واقع بین تر، آرمان غاییش/ خویشتن را در من دیدن و/ من را در خود یافتن است/ اینگونه به بازجستن من می آید و/.../ به درون من انتشار می یابد تا بیرون از خود/ از هیچ بزاید و/ در اندرون من/ بازتابنده ی همه چیز شود/ در درون من حرکت می کند تا به مدد نیروی خویشتن/ دریابمش / بلکه آن حس دیرپای شگفت انگیز را در برگیرم/.../نمی دانم/ شاید می گوید:/ چون با تو خواهم بود/ هیچ چیز تو را فرو نخواهد گرفت/ شکست ناپذیر در حضور سرنوشت/ به پیش/ همیشه به سوی راه/ با تمام توان/ به سوی شور بی انتهای زندگی/ برای چنگ زدن بر ستاره های دست نایافتنی/ که اکنون/ آنچنان هم دست نایافتنی نمی نمایند/.../ همت گمار/ بکوش/ بگو/ باز بگو/ انجام بده و رفتار کن.../ این گونه خط پیوند من به خود/ پیوند خود به من/ از ریشه تا آسمان/ بر فراسوهای خط افق/ ابتدا یکی/ سپس هزاران/ گره تیره گی ها را به سوی روشنی می گشاید/ به سوی شکوه استوار جاودانه گی/ شکوه جاودانه ی استواری/ تا سرانجام/ از"شاید گویی"های گمان انگیز/ به "ندا سردادنی" باورمند/ نوا- فریادی سردهد:/ اگر تو نباشی، من هم نیستم/ مایی هم نخواهد بود/ زیرا پیوند تو و من/تو و ما/ من و ما/ ریشه هایی جوانه زده، به بار نشسته از تو است/ که من و تو و ما را به آسمان ها پیوند می زند و/ همین.../ "بودن" هایمان را لبریز از امکان/ "شدن" هایمان را انباشته از معنا و/ "فرگشت" مان را لبریز از آینده گی/ به پهنه ی درون/ گستره ی کیهان و/پهنای گیتی/ به پهنای درون و کیهان و گیتی/ می پیوندد.....
به آینه نگاه می کنم/ روبه رویم ایستاده است/ اندکی پریشیده/ آشفته و/ سالخورده تر از آنچه برای این سن و سال باید باشد/ .../ کمی آن سوتر/ به عکس قاب کرده بر روی دیوار نگاهی می اندازم/ آرام/ سرحال و/ یک کلام/ جوان/ بی ابا و بی پروا...
***
در چشم بازی آینه و عکس قاب/ چیزی از درون، قلبم را می فشارد/ احساس عجیبی است/ من زمان را از گذشته تا اکنون/ در قاب عکس و آینه جستجو می کنم/ برآورد؟/ آگرچه چهار ستون بدن، هردو یکی است/ اما تصویر آینه/ بیشتر به ستون خانه های کلنگی می ماند و قاب عکس/ از جنس اکازیون های تبلیغات نیازمندی های روزنامه هاست/ حتی لباس ها هم در آینه و قاب عکس/ مثال خزان و بهارند/ این یکی زرد و آن یک/ سبز سبز...
***
بازهم چشمی در آینه و چشمی در قاب عکس/ گودی چشم ها/ چروک های روی هم افتاده و بی شمار/ پوست تیره و/ .../ امان از این دندان های جلویی/ که بی مایه گی/ راحت تر بگویم بی پولی/ همه را به قربانگاه دندان پزشک مایه دار فرستاد/ عینک هم که جای خود/ نیمه ی بالایی، دوربین و / نیمه ی پایینی هم نزدیک بین/.../ هرگز نتوانستم لنزی تهیه کنم یا لیزیکی کنم/.../ اما قاب عکس/ کوبیده به دیوار/ چهار ستون، سالم/ برق چشمان/ بیگانه با چروک و/ آن لبخند رویایی/ که تا پیش از رویارویی نو با آینه/ نیروی هم افزای قلبم بود....
***
اینک آینه/ مونس ساعت ها و شباروز من است/ قاب عکس را مدتی است کمتر نگاه می کنم/ آخر هربار که گوشه چشمی می آیم/ آن نیروی مرموز، قلبم را می فشارد/ خوب حس می کنم/.../ اصلا شاید یکی از همین روزها/ خانه ای دیگر برایش دست و پا کنم.../ زیر زمین/ انباری/ یا داخل کمد انتهای چپ اتاق خواب/ که معمولا سالی یکبار/ آن هم برای گردگیری نوروزی باز و/ بقیه ی سال هم بسته می شود.../ اما این آینه را چکار کنم؟/ در لحظه، روبه رویم می ایستد و خبر از تغییر می دهد/ با آن بسته های نوری حامل پیام "خیلی به پایان نمانده است"/.../ اگرچه اوایل زیاد جدی نمی گرفتم و/ گهگاه پس از یک دوش حسابی و ژیلت و آفتر شیو و ادوکلن/ من هم بسته ای "خاموشی" برایش پس می فرستادم/ اما اکنون/ هم سیگنال های او به شتابی بیشتر و / هم فرستنده های من بی رمق تر شده اند/ .../ من دیگر/ حتی توانی برای پارازیت فرستادن هم ندارم...
***
این بار مصمم/ به آینه چشم می دوزم/ چشم در چشم/ انگار دوئلی برپاست/ می پرسم: چه می خواهی؟/ و بازهم بسته ای دیگر در یک جمله:/ پایان از همیشه نزدیک تر است/ و من/ از طرز نگاه کردنش درمی یابم که انگار جدی می گوید/واقعا نمی دانستم که مقصد/ آن قدرها هم که می گویند دور نیست
***
قاب عکس را هم دیگر به تاریکخانه ی فراموشی نمی فرستم/ گویی قرار است روزی/ همین نزدیکی ها/ شاید هم فردا/ تا تاریک ترین نقطه ی سرانجام/ همراهی ام کند و/ به پایانم بسپارد....
***
چندباره به آینه نگاه می کنم/ اما این بار نگاه نیست/ خاطره جویی است/ روزهایی را به یاد می آورم که همین آینه/ پیک "انتظار به پایان رسید" خیابان گردی های "دل و دلداری" و/ بسته های نورانی/ با معنا_واژه ی" من مرکز عالم هستم" بود...
***
بازهم به آینه نگاه می کنم/ پندهای آن سه پیرمرد/ آن یاران دبستانی سال های دور را به خاطر می آورم/ که سرپیری/ غروب ها خود را از خانه به خیابان تبعید می کردند / تا با دیدن یاران دبستانی امروز/ رویاهای اینک دست نیافتنی شان را/ با جایگزین کردن خود در ما/ همچنان زنده نگاه دارند و/ در شادی های قاب عکسی ما شریک شوند/ بلکه آخر شب را با خاطره ی شیطنت های خود به خواب بپیوندند و/ آگر آن سلول های فرسوده و وارفته رمقی داشتند/ آز آرشیو سی چهل سال پیش قاب عکسی/ قطعه ای کوتاه برایشان اکران کنند/.../ نمی دانم چرا هرگز از آنها نپرسیدم هنگامی که رویای گذشته را در اکنون می بینند "قاب عکسی" هستند یا "آینه ای"؟/ اگرچه می گویند رویا فرمول پذیر نیست زمان و مکان نمی شناسد/ اما من شک دارم/ یک شک بی دلیل و شاید هم اشتباه....
***
مدتی است دزدکی به آینه نگاه می کنم/ انگار باورم شده که "وقت رفتن است"/ گاهی یک وحشت سرد/ چشمانم را از خودم می رباید و/ عرقی از جنس ترس/ آرام/ از وجودم بیرون می زند
***
سیگنال ها همچنان تند و تند تر/ با پیغامی این بار از جنس هشدار:/ آماده ای؟ باید برویم/..../ ناگاه به یاد آن سه یار دبستانی می افتم/ پندهای شان و/ گوهرین واژه گانی که در وصف "امروز را دریاب" و " چقدر زود دیر می شود"/ هرگز هم ارزی برای شان نیافتم
***
انگار زیادی خاطره پرداز ذهنم شده ام/ یک بار دیگر:/ تکرارسیگنال ها/ این بار با معنا_واژه ای دیگر:/ نگفتم وقت رفتن است؟ و/ من/ مایوس/ در افسوس آن روزهای"می توانستم و ندانستم"/ که تند و تند روزنوشت های تقویم را برای رسیدن به پایان ماه و گرفتن چندرقاز حقوق ورق می زدم و/ گاهی از روی شیطنت/ بیست و پنجم را بیست و نهم می خواندم و/ همیشه اول سال به دنبال رنگ های قرمز روز شمار بودم و/ بعضی وقت ها هم یک هفته ی سررسیدم را پاره می کردم/ یا ساعت های عقب رفته را جلو می انداختم و....
***
ناگهان با سردی غریبی به سوی قاب عکس برمی گردم/آخر قرار است خودش مرا تا تاریک ترین نقطه ی زندگی بدرقه کند...
***
این بار کوتاه اما پر سرعت و شاید هم اندکی ...:/ وقت تمام/ و من برای آخرین بار به آینه نگاه می کنم/ نا گهان چیزهایی را به خاطر می آورم/ راستی! این همان آینه ای نیست که سال ها پیش/ همه جا/ قبل از خودم وارد می شد؟/ عروسی و خانه و روز اول کار و خلاصه.../ هر مناسبتی؟/.../ حالا هم که قرار است سر قافله ی کاروان باشکوه بدرقه ی من به سوی تاریک ترین نقطه ی زندگی/ مرگستان/ باشد...
***
تمام/ زمان ایستاد و/ من/ مشتاقانه/ از آینه اجازه ی ورود خواستم/ آینه/ در امتداد راهرویی تنگ اما طولانی باز شد و/ من/ برای همیشه/ناپدید/ در خودم محو شدم....
از سرزمین آرمن/ اشک قلمم را به سرزمینم هدیه می کنم.../ سرزمینی که دیری در زیر چکمه های سلطه لرزید اما نشکست و/ امروز/ "سرود ستایش"/ "آوای آزادی"/ "ندای رهایی" سرمی دهد و/ بر در و دیوار خود نقش می زند/.../ او سرود ستایش و آوای آزادی و ندای رهایی سر می دهد و/ بر در و دیوار نقش می زند و/ من/ این من دهها سال "من" مانده و همچنان "ما" نشده/ هنوز از بیان خود بی توان/ از سخن گفتن به زبان خود ناتوان/ از نگارش به قلم خود خشکیده مرکب/ از بیان هویت به نام "خود"..../ نا.../ت.../وان.../؟؟؟/
****
اینجا کسی "کردستانی" را نمی شناسد/ اینجا اصلا کسی "کردستان" را نمی شناسد/ نمی دانی هنگامی که آن زن شراب فروش در کنار جاده پرسید: از کجا؟ از کجا؟...و/ من پاسخ دادم: کورد کورد و/ او گفت: آ/ دا/ کاردستان کاردستان و/ سپس اشاره ای به آرارات سربرافراشته.../ من ناگاه/ در رویایی سرخ و سفید/ بر بلندای آرارات/ جهان را به نظاره نشستم/.../ با اشتیاق:ادامه بده ادامه بده/ اما او تنها نامی از کاردستان شنیده بود و/ انگار که در اینجا/ در پای آرارات هم/ کرد و کردستان واژه ی ممنوعه است.../ شانه ای به نشانه ی پایان سخن تکان داد/ او نمی دانست من می خواهم چیزی از او بشنوم/ بلکه بداند کیستم/ او نمی دانست نیروی زبان من/ نیروی کرد بودن من/ در پی شناسنده ای/ بی آرام و نیاسوده/ به دنبال شناسه ای است....
****
اکنون می خواهم فریاد بزنم/ در این نورباران شهر/فریادی از جنس خود فریاد:/ آنچه را شما دو دهه پیش می خواستید و جرات بیانش را نه/ من چهل دهه است خون دل می خورم و به پایش جان می بخشم/ ام زخم من شکافی است که هرگز به هم نیامده است.../آری/اما گویی در دایره المعارف این زیبارویان بی دغدغه/ که گاهی به سفیدی ماه هم چنگ می اندازند/ واژه ای به نام اسارت/ سلطه/ بردگی/ کشتار/.../ هرگز وجود نداشته است.../ تنها اثر/ همان موزه ی اکنون تنها مانده ی ژینوساید ارمنی هاست که راهنمای پریوش آن/ حتی تن پوش کردی برخی تصاویر و/ واژگان نام آشنای دیاربکر و وان و بتلیس را هم/ به مثابه ایالات کردنشین/ با نگاهی از روی ریشخند به من/ انکار می کند...
****
اکنون آنان در برهه ای از تاریخ پای گذارده اند که/ من هنوز/ پایم در پی در آن می لنگد و/ این چنین است که احساس بیهوده گی می کنم/ اصلا بیهوده هستم/ در این دنیای متوازن/ من بی توازنم/ از همه متمایز/ بی هویت... و/ اگرچه حقیقت/ اما بی واقعیتم...و/ شاید در جهان امروز/ واقعیت ها زندگی می کنند نه حقیقت ها؟.../ خنده دار باید باشد اما/ برای واقعی شدن/ باید از حقیقت واپس نشست/ زیرا ارزش کارکردی واقعیت/ نمودی به نام رهایی/ سر دادن سرود ستایش و موسیقای آزادی و....و...و...است....
****
با همه ی این احوال/ نیک می دانم/ کلید اسارت ملت من در دستان خود او/ نیز کلید رهاییش در دستان او/ در اراده ی قدرت اوست....
شیشه ی وجودم را به آرامش می خوانم/ به دنبال لختی سکون و/ بریدن از دنیایی که/ دایما خود را به من می کوبد/.../ ازهراس کوبش او گاهی/ در خودم پنهان می شوم/ گرچه لرزه ها برطرف ناشدنی و/ مهار ناپذیر/ با پرسشی از چرایی این کوبش بی رحمانه/ که شاید هرگز پاسخی بر آن نتوان یافت/ .../ و این گونه سرگردانی و بهت زدگی من/ از خویشتن/ جهان و/ کوبش/ فزونی می یابد/.../ در این سال های رنج/ نیک آموخته ام که جهان/ نظام خود را/ حتی به اندازه ی سر سوزنی تغییر نمی دهد/ اتفاقا عرصه را بر کسانی چون من/ به قول خودش ناهمنوا/ تنگ و تنگ تر می کند/.../ انکار نمی کنم/ شاید تفاوت هایی جزیی نیز وجود داشته باشند اما/ حاصل، همواره یکی است/ من/ ناهمنوا/ به اتهام بزرگ وفاداری به "حقیقت"/ محکوم به رنج/ از پرومته تا سیزیف/ از سیزیف تا وین/ کمی آن سوتر/ میکونوس/ همین نزدیکی ها/ ایمرالی/ .../ و نزدیک تر/ من.../ خود من/ .../ اگرچه تفاوت هایی جزیی وجود دارند اما/ حاصل همواره یکی است/ .../ در این نظام غیر قابل تغییر/ حتی به اندازه ی یک سر سوزن/ زمان یعنی قانون/ مکان به معنای محدودیت و/ این هردو/ جهت، به سوی ممنوعیت/ به اتهام وفاداری به حقیقت/ ناهمنوایی/ گسستن از اینجا و اکنون/ فرا رَوی/ رنج بردن از زبانه کشیدن خاکستر و خاموش شدن آتش/ خموش ماندن در برابر عایق کاری حقیقت و واقعیت نماییِ.../ .../ نمی دانم کدامین واژه/ کدامین واژه را به جای این سه نقطه بنشانم؟؟؟/ واقعا نمی دانم و/ اکنون در حالی که تنها/ تکه ای از آن وفاداری به حقیقت را/ در گوشه ی وجودم احساس می کنم/ یا به قول آن سپید فرشته ی سیاه سرنوشت:/ پروبال ریخته/ خاطرات پرواز/ روزی هزاران بار می کشدم/.../ این بار شیشه ی وجودم را به سنگ می کوبم.../ شاید با شکستن/ رهایی یابم از دنیایی که حقیقت را برنمی تابد و/ نظام خود را به اندازه ی سر سوزنی تغییر نمی دهد/ .../حالا دیگر/ خود را به جهان می کوبم/ این بار از جنس سنگ/ بلکه بداند/ گرچه می داند و/ آگاهانه به ندانستن می زند که/ از پرومته تا سیزیف/ از سیزیف تا وین/ از وین تا میکونوس/ از آنجا تا ایمرالی و/ از آن جزیره ی یگانه انسان تا من/ ناهمنوایی ما/ نوشتن عاشق نامه ای بوده است که/ در پایان آن/ عاشقانه خود را امضا بزنیم/ یا اثر انگشتی از حقیقت در پای آن بساواییم/.../ اما افسوس.../ نه عشقی/ نه کاغذی/ نه جوهری/ نه دستی و/ نه انگشتی.../.../ تازه می فهمم/ ناهمنوا/ به ارتکاب گناه بزرگ وفاداری به حقیقت/ محکوم به رنج/ در نظامی که حتی به اندازه ی یک سر سوزن تغییر نمی کند/ در این تصویر سرا/ هرگز ثبت نشده بودم/ پس اکنون هم در بازی بود و نمود جایی ندارم/.../ من نبوده ام و در ریاضی ترین تعریف، تهی/ و در فیزیک هم چیزی مانند "صفر مطلق" می نامندم/آخر دیر سالی است که حتی انسانیت را هم با سیستم متریک محاسبه می کنند/.../ اکنون محکم تر وجود خود را به جهان می کوبم/ این بار نه در پی اندک آرامشی/ که شکستن یا شکسته شدن.../ و تازه درمی یابم که چرا دنیا/ بی که سر سوزنی نظام خود را تغییر دهد/ با زمان و قانون و مکان و محدودیت و ممنوعیتش/ به اتهام وفاداری به حقیقت/ این چنین خود را به من می کوبد/ اکنون دریافته ام که این همه نابردباری/ نمود بی نوسان برای تعریف ریاضیک یک "تهی"/ صفر مطلق/ به نام من/ به اتهام وفاداری به حقیقت / ناهمنوایی/ گسستن از اینجا و اکنون و/ رنج کشیدن از زبانه کشیدن خاکستر و خاموش شدن آتش بود و بس/.../ تازه درمی یابم که صحنه گاه این جهان حقیقت زدایی شده/ ناتوان از تغییر من/ به شتابی افزون/ خود را از قید سازگان وفادار به حقیقت/ رها می سازد/.../ روایت نهایی من اینک/ یک پایان/ واژه ای هم ارز قربانی/ بدون برابر تعریفی در فرهنگ واژگان/ چند سده ی دیگر/ عجایب هشتم از هفتگانه های جهان باستان/ شاید تندیسی به نام "الهه ی خاموشی"/ با لقب "شهید"/ در توضیح/ به خاطر وفاداری به حقیقت/ به خاطر وفاداری به حقیقت باشد...
سکوت/ هرگز علامت رضا نبوده است/ سکوت/ دم نزدن برای حذف ایده ی یک هدف/ تداوم بیهوده گی بدون آرمان/ فقدان قدرت/ یقین به بازگشت ناپذیری آنچه گذشته است/ تسلیم شدن به یک باور تحمیلی/ کارمایه ی نادانی و ناتوانی/ نومیدی پایان ناپذیر/ فروریزش اعتماد/ از دست رفتن اقتضائات ضرورت منطقی/ رسیدن به بی نشانی/ وادادگی اراده/ نابودی معنا/ ذهن ساخت برون سپارانه برای گریز از خود/ احساس نا امنی/ درک کهن از پدیده ی نو و.../ سرانجام/خودویرانگری دیگری بی بهره اما پر مدعا/ به سوی خودبرتر بینی هیچ تصمیم ساز/ توفنده و نابودگر/ در احساساتی ترین خودخواهی اندیشه، جسم و روح است/.../ سکوت نه علامت رضا/ که تنگدستی همگانی اندیشه و واژه در برابر روح سرکش بی واقعیتی وبی حقیقتی دیگری ناخود است
بخار زهر آلود نشناختن خود/ آگاهی درهم شکسته/ عدم صراحت با خود/ تناقض با خویشتن/ برانگیختگی غریزه/ رها سازی نفس/ بایدانگاری در قلمرو ارزش ها/ بی شرمی اصلاح ناپذیر/ بی هنجاری اخلاقی/ بدبینی بنیادی/ کج فهمی/ نقصان در ارزشگذاری خود و/ در نتیجه/ فرا ارزشداوری/ بی بهره گی اخلاقی/ اراده ی خودبرتر بینی/ نهادینه شدن فرهنگ غریزی/ احساس خوشبختی دروغ آمیز و/ .../دست آخر/ فروکاسته شدن به کاریکاتوری از انسان/ فروکاسته شدن به کاریکاتوری از انسان...
چنان از "خود" سرشار شده ام/ در "خویشتن" احساس اثبات می کنم/ و خود را نیرومند می یابم/ که باور درونی/ داشتن هر حقی را بر من روا می دارد/.../ این حس بزرگ بینی/ پس از سال ها/ مرا در کانون رویاهایم می نشاند/ آنها که در شب های امید به واقعیت پیوستنشان/ تاریکی های مظلومیتم را بارها به سپیده دمان تظلمم گره زده بودند/.../ آیا حقیقت دارد؟/ یا آلایشی از جنس خودستایی/ برای گریز از خویشتن است؟/ گرچه نمی دانم/ اما نشانه ای در من است/ این میل بزرگ بین/ حق مدار/ و خودستا/ آرزوی بزرگی به من بخشیده است/ به خود/ اطراف/ دور و بر/ کمی دورتر/ آنسوترها و/ این گوی سبز-آبی.../ حتی سرپیچی از آنچه قانون می نامندش/ دیری است مرا به آن ترازوی همیشه نامیزان/ و شمشیر همیشه برّان/ هشدار و هشیار می دهد/ زنهار می گوید و/ می هراساند/.../ من اکنون/ انکار و ممنوعیت را هم دیگر برنمی تابم و/ در منطق ساخت ستودنی خود/ سرپیچی و فرمان نابرداری و ساخت شکنی.../ قانون کشی را می پرورم/ من اکنون/ سرشار از خویشتن/ رویاروی قانون ایستاده ام و/ کمال غایی خود را/ در کشتن آن عفریته ی شمشیر به دست با آن ترازوی زنگار زده/ پی می جویم/ آرمان من اکنون/ تابلویی رنگینه/ از لحظه ی جان کندن این عفریته در برابر دیدگانم/ در زیر پاهایم است/ من/ سرشار از خویشتن/ نیروی واقعی خود را/ در خوارشماری آن پلیدترین واژه می بینم/ آنگاه که با صورتک دروغین خود/ مرا با به اصطلاح تفسیر دلقکان سرخ و سیاه پوش کلاه منگوله دار/ به نیت ساختن آدمکی حقیر/ به تاریکخانه های زهراگین هیچ معنا سازی/ روانه می کند/ من اکنون/ ارزشی فراتر از قانون در خود می بینم/ سرشار از خویشتن/ احساس اثبات می کنم و/ آنچنان خود را نیرومند می یابم که/ باور درونی/ داشتن هر حقی را بر من روا می دارد/ من اکنون/ نقشه ی مرگ قانون را در سر می پرورم و/ آنچنان خود را نیرومند می یابم/ که باور درونی/ داشتن هر حقی را بر من روا می دارد/.../ میل بزرگی و جوشش سرشار بودن از خویشتن/ نیروی نهانی برون ریز این باور درونی است/.../ من قانون را خوار شمار/ به قربانگاه خواهم برد/ من این تعفن همه گیر را/ در پای حقیقت قربانی خواهم کرد/.../ چنان سرشار از خود شده ام و/ در خویشتن احساس اثبات می کنم/ که باور درونی من/ نیرومندتر از هر زمان/ داشتن هر حقی را بر من روا می دارد/ داشتن هر حقی را/ بر من روا می دارد....
جنون جلوه گری/ در/ یک تمنای بالغانه/ با/ برافروخته گی بزرگترین احساس/ و/ تجلی سوژه / در/ کالبد ابژه/ پیوسته ی جنبشی عینی/ از/ جوشش ژرفترین چشمه های زندگی/ با/ برون ریز عمیق ترین راز درونی/ در/ حساس ترین نقطه ی الزام/ در، با، و، در، از، با، در..../ عشق، این قرار بی قرار/ عشق/ این بی قرار قرار...
بیماری سلطه پذیری/ عفونت بی ارادگی/ درهم شکستگی مقاومت/ ناتوان شدگی/ فلج ذهنی.../.../ پس آنگاه توجیه گری/ اخلاقی سازی تحت سلطه گی/ تقدیرگرایی ساختگی/ فرسودگی انتخابی/ تن آسایی اختیاری/ اختلال روانی / کورتاژ اراده ی آزاد/ سقط آزاد اندیشی و.../..../ سرانجام؟/ "شوند"کشی/ مرگ ژنوم فرگشت/ تعریف رابطه ای هیچ انگار از حاصل جمع صفرها/ صفری که دیگر/ نه هیچ/ که نیک پسندیده است و/ "بودماندگی" از جنس بی نهایت تصویر مجازی در میان دو آینه ی موازی/ بی نهایت تصویر مجازی/ در میان دو آینه ی موازی است....
آویخته بر فراز خویش/ چوبه ی دارم را به دوش می کشم/ به کدامین گناه؟/..../ افسون فریبنده ی حقیقت؟/ پی افسانه ی رهایی؟/ اتهام خواست تعیین سرنوشت؟/ جستجوی حق موجودیت؟/ یا تلاش برای رستگاری یک ملت؟/.../ آری آری! به خاطر این همه گناه/ به خاطر این همه تاوان/.../آویخته بر فراز خویش/ چوبه دارم را به دوش خواهم کشید/ چوبه ی دارم را/ به دوش خواهم کشید....
گذر را گذري/ بر گذري از گذري/ گذران و گريزان/ بود كه گريزي؟/ .../ گذران و گذر و گذاردن/ گريز و گذار و گزير/ گزير و گذار و گريز/ گذارده در گذار/ گذارده در گذار/ گذارده در گذار...
کودکی هستم در سفر/ به دنبال رویاهای گم شده/ انباشته به هم آغوشی تنگاتنگ عشق/ پیوسته به پیوستگی وجود معشوق/.../ کودکی هستم در سفر/ در پیچ و خم های تنگ و تاریک/ به دنبال روشنایی ها/ در گردش و جولانگری/ در پی آن سرزمین نا آشنا اما نام آشنا/ شیدا به طلب مهرآذین سرزمین/ شیفته ی خوشایند خوشینه دیار/ سرمست خوشینه خوشایند دیار/.../ در آیند و شوند این ایام والگی و شیدایی/ تصویری در گرداب آینه ی این دشواری ها می بینم/ نیک می دانم/ این سرگردانی به صد افزون شده/ آرزوی ناکام مانده/ در سرانجام پیوند فراشد سکنا و جاوید/ شکرین شهد جاودانگی را/ گام به همگامی/ راه به هم یکی و هم گری/ راه به هم یکی و هم گری خواهد پیوست/.../ کودکی هستم در سفر/ کودکی/ در سفر....
تازگي ها/ چقدر دوست دارم به خودم دروغ بگويم/ دروغ پرورش يافته/ دروغ ارزشي/ دروغ ضروري/ دروغ مصلحتي/ دروغ عقلايي/ دروغ اخلاقي/ دروغ ارادي/ دروغ سياسي/ دروغ همگاني/ دروغ مزمن و/... خلاصه/ دروغ انگاري و دروغ نگري و..../ سرانجام/ تحقق دروغْ قانوني/ نظم نويني از جهان اخلاقي/.../ اينك در برابرم فرهنگ لغات اخلاقي/ دروغ: يك خير همگاني/ به عبارتي ديگر: روش مندي اين هماني/ در تداول عامه: نياز طبيعي رواني/ رجوع كنيد به: دروغ پنداري/ نتايج جستجو: بي نهايت منهاي يك/ آن يك هم دروغْ تباهي/...../!!!/ و اكنون درمي يابم چرا دوست دارم به خودم دروغ بگويم/ شايد تنها روش بهبود رواني/ الكترو شوكي به نام دروغْ درماني/ الكتروشوكي به نام دروغْ درماني...
تازگي ها/ چقدر دوست دارم به خودم دروغ بگويم/ دروغ پرورش يافته/ دروغ ارزشي/ دروغ ضروري/ دروغ مصلحتي/ دروغ عقلايي/ دروغ اخلاقي/ دروغ ارادي/ دروغ سياسي/ دروغ همگاني/ دروغ مزمن و/... خلاصه/ دروغ انگاري و دروغ نگري و..../ سرانجام/ تحقق دروغْ قانوني/ نظم نويني از جهان اخلاقي/.../ اينك در برابرم فرهنگ لغات اخلاقي/ دروغ: يك خير همگاني/ به عبارتي ديگر: روش مندي اين هماني/ در تداول عامه: نياز طبيعي رواني/ رجوع كنيد به: دروغ پنداري/ نتايج جستجو: بي نهايت منهاي يك/ آن يك هم دروغْ تباهي/...../!!!/ و اكنون درمي يابم چرا دوست دارم به خودم دروغ بگويم/ شايد تنها روش بهبود رواني/ الكترو شوكي به نام دروغْ درماني/ الكتروشوكي به نام دروغْ درماني...
هيچگاه از تنگ دستي نهراسيده ام/ آن را فخر هم نپنداشته ام/ هراس من از فقر باري!/ فقر خرد/ بيچارگي ذهن/ نقصان ارزش/ ناداري معنا/ بي همه چيزي اخلاق/.../ هيچ انگاشتن انسان/ گريز از مركز انسانيت و/ برون رفت از دايره ي انسان مداري/ برون رفت/ از دايره ي انسان مداري است....


